درود
ظهر امروز نهار ماهی داشتیم.همون غذایی که من عاشقشم.ولی اصلا از دستپخت مامانم راضی نیستم.فوق العاده شور و بد غذا رو درست میکنه.اما از درد ناچاری همونشم باید بخورم.هرچی میگم مامانی تو که فشار خون داری اینقدر غذاها رو شور درست نکن... درمیاد میگه: خب تو که دکتریو بلدی چرا درست نمیکنی؟؟؟ یه بارم توی این خونه تو دست به کار شوو غذا بپز... . ولی توی خونه ی ما یعنی توی این اشپزخونه جز یه مشت ظرف کجو کوله ی شکسته ی تو رفته ی خراب نمیشه پیدا کرد... هرچی چیزا و ظرفای نو هستو مامانم توی کمدا قایم میکنه. میگه اگه یه روزی به سرم زدو خواستم این خونرو عوض کنمو برم یه جای نو لااقل وسایل نو توش بچینمو داشته باشم. برای همینه که من دستو دلم توی این خونه به اشپزی نمیره... چون یا ماهیتابه ها تو رفتن یا قابلمه ها سوختنو غیر قابل مصرف شدن... ادم باید توی ظرفایی غذا درست کنه که کیف کنه. نه توی این قابلمه ها و ظرفای دربه داغون خونه ما... !!! والا به خدا.
میترسم داشتن یه زندگی نو و تمیز برام حسرت شه... موردشور این زندگی دربه داغون رو ببرن... مردم روز به روز زندگیاشون خوشکل ترو لوکس تر میشه از ما کهنه ترو رنگو رو رفته تر. میخوام اون دو قرون جهازیم که میخواین بهم بدینو ندین یه ذره به وسایل این خونه برسین.
به خدا خونه ی داداشام یا خواهرم میرم از بس وسایلشون نو و تمیزه کیف میکنم.ولی خونه خودمون بیشتر به طویله شبیهه تا خونه. از بس قدیمیو دربه داغونه!!!!
گاهی با خودم میگم حتما این خدا منواشتباهی توی این خونواده و این زندگی اورده.اصلا پرستیژو خواسته های من به خانواده و زندگیمون شباهتی نداره.شایدم خدا خواسته من خودم دست به کار بشمو با تلاش خودم یه تغییری به وضع زندگیم بدم.من عاشق خونه های اپارتمانی با وسایل مدرن لوکس هستم... خب زیادم نمیشه از پدرو مادری که این سنو سال هستن توقع اینو داشت که بیان دوباره از نو زندگی بچینن... اما خب.. مردم عقلشون به چشمشونه... نمیدونن که همه چی هست . اصلا بی خیال.
تهران بودیم. خوش گذشت چقدر زیاد.
داییم خودش اون کارو برام توی صدا وسیما پیدا کرد. دیروز بهم زنگ زدو گفت که اینجا یه کم توی حرف زدن حواسم جمع باشه ... چون شاید توی صداوسیما گیر بدن که من میام اینجا یه مشت اراجیف سرهم میکنم.
داییم بهم تذکر داده که دیگه نیام اینجا حرفای خصوصیمو بگم چون شاید برام دردسر بشه.
اخه نمیدونم دایی من ادرس اینجا رو از کجا گیر اورده که همش بهم میگه توی اینترنت میری اینا رو ننویس برات دردسر درست میشه ها!!!
شایدم راست بگه... تقصیر منه که همش میخوام هرچی توی زندگیم میگذره رو چه خصوصی چه عمومی رو بریزم وسط... درست عین بابام.. بابای منم میره روزا دم در خونه می شینه و به کاسبای محل گزارشات خونرو میده. اصلا براش مهم نیست که اتفاقایی که توی خونش رخ میده خصوصی هستشو نباید کاسبا و همسایه های محل بدونن.
شاید منم به بابام رفتم. منم همه چیو بی رودربایستی میام میگم... از هیچیم نه ابا دارم نه ترس.
بعضیا هستن که از جیکو پوکشون احدی خبردار نمیشه. خیلی تودار هستنو ملاحظه کاراشونو میکنن. بعضیا مث من هرچی باشه رو میریزن وسط دیگه براشون مهم نیست کی راجعشون چی فکر میکنه. حس میکنن همه خواهرو برادرو دختر خاله و پسرعمه هستن براشون.
ولی داییم دیروز راجع اینجا بهم هشدار داد. منم چون داییمو خیلی دوست دارم به حرفش احترام گذاشتمو کم تر میخوام مسائل خصوصی زندگیمو درز بدم جایی.
یه ذره باید از دوران بچگیو نمیدونم شیطنتو نفهمی فاصله بگیرم دیگه و یه دختر بزرگ بشم.راستی در تلاشم که کتابمو چاپ کنم. ناشر خوب هرکی سراغ داره لطف کنه بم بگه.
