درود
بعضی وقتا موقعی که تنها میشمو میرم تو فکر ، میرم توی سالهای خیلی خیلی دور سیر میکنم. یه چیزایی یادم میاد که برام واقعا جالبه. چیزایی که تا حالا بهشون فکر نکرده بودم و حالا به یادم اومدن. هرموقع ادم بره تو فکرو گذشته هاشو سعی کنه با جزئیات کامل به یاد بیاره به نظر من مخش یه کم ورزش داده میشه.منم همین کارو میکنم سعی میکنم به یاد بیارم که مثلا در سال 1377 چه حسی داشتم وقتی مثلا یه کار خاصو انجام دادم.
یادم میاد کلاس پنجم دبستان بودم که بعد از چند ماه شروع شدن مدرسه ها ، یه دختری به اسم فرزانه اومد کلاسمون. شد شاگرد کلاس ما. فرزانه مث خودم دختر عجیبی بود. یعنی در عین حال که دختری مرتب و مودب بود گاهی اوقاتم بی تربیتو بد میشد . در عین حال که زیبا بود گاهی اوقات زشت جلوه میکرد. در عین حال که شیطونو سرحال بود گاهی اوقات خیلی جدی میشد. در عین حال که عاطفی بود بعضی وقتا مث سنگ بی روح میشد. در عین حال که مغرور بود گاهی اوقات به دستو پای یکی می افتادو غرورشو می شکست درست عین خودم. خصوصیاتی کاملا متفاوت و ضد هم داشت.
اونم مث من شاید نتونسته بود شخصیت ثابتی برای خودش داشته باشه. با هم سریع دوست شدیم. اوایل توی کلاسمون می دیدیم که وسایل یا پول بچه ها یا حتی خودم گم میشه و دیگه پیدا نمیشه. بچه ها وسایلشون یه دفعه نا پدید میشد. حتی یه بارم کیف معلممون از پول خالی شده بود. کم کم موضوع خیلی حاد شدو تصمیم گرفته شد مدیر مدرسمون بیادو تذکر بده به بچه ها که مراقب وسایلشون باشن. همه حتی زنگای تفریح وسایلشون رو با خودشون می بردن حیاط. یه بار وقتی میخواستیم بریم نمازخونه برای خوندن نماز، موقع برگشتن 3 جفت از کفشای خوشکل دوستام ناپدید شده بود. هرچی گشتن پیدا نشد.
مدیر مدرسه تصمیم گرفت که این دفعه کیفو وسایل همه ی بچه های کلاس رو بگرده. دیگه خیلی عصبانی شده بود. معلوم نبود چه دزدی بودش که اینقدر زرنگ بود که ردی از خودش به جا نمیذاشت.این دفعه این خانوم دزد کوچولو شکست خورد. کفشا پیدا شد. حالا بگو تو کیف کی بودش؟؟؟ تو کیف فرزانه 3 جفت کفش بود. و یه مقدار دیگه از وسایل بچه ها.
وای همه تعجب کرده بودیم همهههههه. اصلا باورمون نمیشد فرزانه اینطوری باشه. اصلا.چون فرزانه خیلی بهش میخورد خانواده ی با شخصیتو پولداری داشته باشه حتی وسایلش از بهترین مارک های لوازم التحریر بود. اصلا به فرزانه نمیخورد اینطوری باشه. من که خیلی خیلی تعجب کردمو یه کم ازش نفرتم شد.
فرزانه رفت توی دفتر مدرسه. من هنوزم مبهوت بودم از این کارش. به بعضی قیافه ها و شخصیتا میخوره که یه سری کارای خلافو بیخودو بکنن اما به بعضیا نمیاد. مثلا به فرزانه اصلا نمیومد دختری باشه که همچین کار زشتی رو انجام بده. از اون روز به بعد دیگه هیچی نا پدید نشد تا اینکه چند روز بعدش باز روز از نو وروزی از نو. بازم وسایل بچه ها ناپدید میشد. بازم همون مسئله ی دفعه ی قبل تکرار شد. به مدیر مدرسته باز خبر دادن که وسایل بچه ها باز داره ناپدید میشه. مدیر مدرسه باز کیف همه رو گشت رسید به کیف فرزانه. توی کیف فرزانه باز وسایل بچه ها بود. وای من دیگه این دفعه نمی تونستم باور کنم که باز فرزانه این کارو بکنه.
باز فرزانه رفت دفترو قرار شد این بار پدرو مادرش بیان مدرسه. پدر مادرش اومدن. تعهد داد که دیگه دست به وسایل دیگران نزنه و دزدی نکنه. باز دو هفته گذشتو وسایل بچه ها ناپدید میشد باز. دیگه همه می دونستیم این کار، کار فرزانه هستش . مدیر مدرسه یه راست رفت سراغ کیف فرزانه و وسایل بچه ها رو به اونا تحویل دادو هیچی نگفتو رفت.
چرا فرزانه هر چند وقت یک بار این کارو میکرد؟؟؟ واقعا به نظر من اون نیازی به وسایل بچه ها ودزدی کردن نداشت اخه واقعا خانوادش در حد کافی پولدار بودن. من هنوز با فرزانه دوست بودم. چون اخلاقش به خودم خیلی شبیه بود. مرموز و با خصوصیات ضد هم. یه بار قرار شد برم خونشون باهاش علوم کار کنم. رفتم خونشون. خونه نبود که قصر بود. توی خیابون اذر اصفهان بود خونشون. خیلی خونه ی مجهزو شیکی داشتن. خیلی ناز بود خونشون. از هرچی بخوای توی این خونه بهترینش فراهم بود.
من اصلا از وقتی که وارد خونشون شدم ماتو مبهوت داشتم عظمتشو می دیدم. رفتیم تو اتاق فرزانه و من بهش درسو یاد دادم. کلفتشون برامون اب پرتقال اورد.
هی هرچی فکر میکردم میگفتم اخه این دختره این همه زندگی خوبی داره. از هیچی کم نداره. اون وقت برای چی یه سری وسایل بی ارزش بچه ها رو می دزده و ابروی خودشو می بره؟؟؟ اون که به این چیزا نیازی نداره... همش این شده بود برام سوالو روم نمیشد ازش بپرسم که چرا؟؟؟
کم کم دوران دبستان تموم شدو من رفتم راهنماییو فرزانه هم رفتند برای زندگی شیراز. اخه باباش توی شیراز کارخونه خریده بود. من ندیدمش دیگه. دیگم خبری ازش نشد.
امروز بهش فکر کردم. یه کم تحلیل کردم. یادم اومد که پدرو مادر فرزانه همش سرکار بودن. اصلا زیاد با فرزانه رابطه ای نداشتن. فرزانه وقتی از مدرسه تعطیل میشد وقتی میرفت خونه تا اخر شب تنها بود. چون هم پدرش کار میکرد هم مادرش. یه کلفت داشتن که کارای خونشونو میکردو غذا رو برای فرزانه اماده می کردو در خونرو قفل میکردو میرفت. فرزانه از صبح تا شب توی خونه تنها بود.
شبم پدرو مادرش خسته بودن. یادم میومد که زیاد توجهی پدرو مادرش بهش نمی کردن.
یاد حرف مشاورم افتادم. خانوم تبریزی میگفتش که ادمایی که از خانواده هاشون توجهی نمی بینن ادمایی که خیلی خیلی پس زده میشن از خانواده هاشونو محبتی از سوی اونا جلب نمی کنن ، اینا یه مشت ادم عقده ای توی جامعه میشن که سعی میکنن با کارای خلافو زشت و حتی کریه توجه دیگران یا حتی ترحم اونا رو به سمت خودشون بکشونن تا اون نیاز به محبت و توجه براشون براورده بشه.
فرزانه هم درست بود که از هرلحاظ همه چی براش فراهم بود اما چون از سوی پدرو مادرش توجهو محبتی نمی دید با دزدی کردنو جلب توجه دیگران از این طریق میخواست به همه بگه که : من هستم من وجود دارم خواهش میکنم به من توجه کنین. وگرنه اون نه نیازی به وسایل بچه ها داشت نه چیزی.
به نظر من بیشتر اینایی که توی جامعه هم جنس گرا میشن یا موزیکای زشت با حرفای زشت می خونن یا یه سری کارای دور از شخصیت انسانی انجام میدن مث دزدی یا فریبکاری یا کارای بیخود دیگه، اینا از خانواده و جامعشون پس زده شدن یا مثلا از دختر یا پسری که دوست داشتن جواب منفی شنیدن حالا میخوان با این کارا توجه و ترحم دیگران رو به خودشون جلب کنن تا اون توجهی که بهشون نشده جبران بشه.
وگرنه کسی که شخصیت سالمی داشته باشه هیچ موقع یه سری حرفای دور از انسانیت یا کارای بیخود زشت که شخصیتشو زیر سوال ببره رو انجام نمیده مث مثلا بزهکاری یا دزدی یا خوندن موزیکای وحشتناک زشت یا ازار بقیه.اینایی که اعمال زشت دور از انسانیت انجام میدن مث هم جنس گرایی یا یه سری حرکات بی معنی که جلب توجه کننُ اینا... همشون عقده دارن. عقده اینکه: به من توجه کنین من وجود دارم. من هستم. بم نگاه کنین لطفا!!!!
شاید من درست فکر نکنم. نمیدونم. حدس من اینه که اینطوریه. حالا شاید دیگران یه عقیده دیگه داشته باشن.
راستی مطالبی از وبلاگ من توی این شماره جدید 15 اردیبهشت مجله موفقیت تو قسمت موفقیت انلاین چاپ شده. خیلی خیلی خوشحالم. باشه اقا سهند من سعی میکنم که یه کم جمهوری اسلامی تر
مطلب بنویسم تا ارشاد به شما گیر نده. شما خیلی اقایی. ممنونم که مطلبمو چاپ کردی. خدا خیرت بده.
پ ن: سخت در تلاشم که مکالمه انگلیسیم توپ بشه..
ایدا. اصفهان. حوالی شیخ بهایی یا دروازه دولت