درود
خدا رو شکر. خدا رو شکر که من یه حداقل زندگی رو دارم همینم نداشتم باید میرفتم سر به بیابون میذاشتم.هیچ وقت دوست ندارم همین یه حداقل هم ازم گرفته بشه. از بیچارگیو بدبختیو نداریو دربه دری بدم میاد. باز یه خونه ی دربه داغونی هست که لااقل بی سقف نمونیم یه حداقل درامدی هست. اینقدر دوست دارم زندگیمون تغییر کنه. یعنی زندگی منو مامانمو بابام. مردم زندگیاشون هرسال از این رو به اون رو میشه. ما چندساله از اون وقتی که من به دنیا اومدم همینطوری داریم زندگی میکنیم هیچ تغییری نداشته.
خیلی از تغغیر خوشم میاد. ولی مادرو پدرم نه. من هیجانو دوست دارم اونا نه. توقعی هم نیست که یه ننه بابای 60 و 80 ساله مث من شوروحال داشته باشن اما خب خونه ی ما بیشتر به بیابون سوتو کور شبیهه. از صبح تا شب اصلا با هم زیاد حرف نمی زنیم. سکوت مطلق. فقط ظهر که میشه مامانم میگه ایدا بیا پایین نهار بخور. بابامم ساکته. دلم اینطوری میگیره. ولی خب بیشتر اوقاتمو توی اینترنت میگذرونم اینطوری با افراد صحبت میکنمو چیزای زیادی یاد میگیرم به خصوص: ا ن گ ل ی س ی!!!!!!!
قراره اگه خدا بخواد فردا با دوستام بریم بیرون اتیش بسوزونیم. می ریم پل فلزی. بعدش شاید سینما. منمو مرضیه و مهسا.
شبا خوابم نمی بره. داداشم رفت برام یه کتاب قطور اورد به اسم "بربادرفته" گفت وقتی خوابت نمیبره بخونش هرموقع تموم شد بگو یه کتاب دیگه برات بیارم. داداش کوچیکم خوراک کتابه. تو خونشون یه کتابخونه دارن کلی کتاب توشه. همش کتاب میخونه. مخ کتابه. هر کتاب تازه ای میاد بازار میخره. منم میرم خونشون می دزدم ازش. بعضیاش که به درد بخور باشه رو می دزدم نه هر کتابی رو.
اینقدر من با برادرام سروسنگینم که حد نداره. انگار غریبه ایم. اصلا روم نمیشه با برادرام خودمونی بشم. از بس تعصبی هستن. مثلا داداشم اومده بود خونمون بعد باباو مامانم رفته بودن خونه مادربزرگم. بعد داداشم اومد یک ساعت نشست پیشم. توی این یک ساعت دو کلمه با هم حرف نزدیم حتی دو کلمه. همینطوری نشسته بودیم در سکوت . بعدش پا شد رفت. اخه با داداشام خودمونی نیستم زیاد. مث غریبه. مثلا اون طور که با هم بگیمو بخندیم کم. داداش بزرگم قبل از اینکه با هم قهر کنیم همش منو می خندوند از دوست دختراش برام میگفت. مثلا ایران که بود هر روز با چندتا دختر قرار میذاشت. بعد میومد میگفت چطوری بودنو اینا. گاهیم منو با خودش میبرد خونش. بعد که با هم قهر کردیم که الان حدود 8 ماهه که با هم قهریم. چون من یه بار با یه ای دی دیگه رفتم باهاش چت کردم. بعد الکی گفتم اسمم هما هستش. بعد با هم دوست شدیم. قرار شد که من بهش تماس بگیرمو شب برم خونش . منم قدیما وقتی میرفتم خونه داداشم می دیدم که کالر ای دی تلفنش خرابه.واسه همین خیال کردم که هنوزم کالر ای دی تلفنش خرابه. از تلفن خونه خودمون بهش تماس گرفتمو صدامو تغییر دادم. ولی بعد دیدم پشت تلفن یه عالمه فحش شنیدم. داداشم تلفنشو عوض کرده بودو کالر ای دی تلفنش درست شده بودو دیده بود شماره من افتاده فهمیده بود من سرکارش گذاشتمو اینا.
وقتی با داداشم چت کردم حتی خصوصی ترین مسائل هم بین ما ردو بدل شد خیلی خیلی خصوصی. برای همین داداشم گفتش که اینترنت باید از ایدا گرفته بشه چون از همه چیز میدونه و سروگوشش میجنبه. بعد به درخواستهای مکرر من اینترنت قطع نشد. از اون روز من جلوی داداشم خیلی خجالت کشیدم. چون حرفای خیلی خیلی خیلی خصوصی که اصلا من روم نمیشه بگم بین ما رد شد. منی که خیلی حرمت داداشمو داشتمو اون ابهتی برام داشت کاری کردم که هم من از داداشم خجالت بکشم هم اون از من.
از اون روز تا حالا با هم قهریم. بعدشم که از ایران رفتش. بعدشم که رفت تایلند مسافرت. از خواهرم شنیدم که همین داداشم گفته که برای ایدا یه کفش اسپرت از تایلند سوغاتی خریدم . اگه ادم حسابی شده باشه اومدم ایران بهش میدم وگرنه میدم دوست دخترم. ولی دیگه از داداشم خجالت میکشم. چون حرمتی که بین ما بود با این کار احمقانه من از بین رفت. منو داداش بزرگم درست که با هم شوخی می کردیم اما حرمت همو داشتیم هر حرفی زده نمیشد تو خونه ما. من توی اون چت سرکاری که با داداشم داشتم حتی خصوصی ترین جزئیات زندگیشو که بهم گفتو فهمیدم. خیلی خجالت کشیدم ازش خیلی. چون هر حرفیو زدم . قرارم شده بود که من شب برم خونش پیشش باشم. فکر نمیکرد من باشم که باهاش چت میکنمو سرکارش گذاشتم.
ولی گذشت زمان خیلی توی این مسائل تاثیر داره. مثلا اوایل خیلی بد جور بود. خیلی اعصابم بابت این کارم خرد بود. کم کم که گذشت فراموش شد. یعنی منظورم اینه که گذشت زمان مسائل رو کم رنگ میکنه شدتشو. رفته رفته همه چیز از یادا میره.اگه من اون کار احمقانه رو با داداشم نمیکردم الان با هم دوست بودیم میتونستم مخشو بزنم که منو ببره خارج پیش خودش درست مث داداش دومیم که بردش.
ولی حالا با هم قهریم. اصلا هم روم نمیشه بهش بگم منو ببر پیش خودت.
منو مامانم رفتیم پاسپورتمون رو که از تاریخ گذشته بود رو تمدید کردیم چندماه پیش. قرار شده بود که بریم. ولی داداشم گفتش انگار ، من با ایدا کاری ندارمو اینا. اگه مامان میخواد تنهایی بیادش ولی ایدا رو نیاره. چون ایدا برای من دردسر درست میکنه اینجا با کاراش. مامانمم گفته بود من که نمیتونم ایدا رو تنها ایران بذارم که. برای همین فعلا رفتن کنسل شده.
اون یکی داداشمم که میشه داداش دومیم اونم خیلی ادم خوبیه. با اون قهر نیستم. اون خارج زندگی میکنه. اما خب زیادی باهاش خودمونی نیستم که بخوام ازش منو بیاره پیش خودش. روم نمیشه بهش بگم. برای همین فعلا دست نگه داشتم بببینم خدا چی میخواد. چون واقعا دلم میخواد یه ذره از محیط ایران دور بشم.
من خیلی کله خری کردم. خیلی کارا کردم که نباید انجامشون میدادم. ولی انجام دادمو گند بالا اوردم.
اما اینا همش تجربه هستش. زندگیم چیزی جز این خطا و اشتباهاتو تجربه گرفتن از اونا نیست.
ایدا. اصفهان. حوالی شیخ بهایی یا دروازه دولت یا شمش ابادی یا همون چهارباغ خودمون.