درود
اره دیگه ... دیشب ساعت 5 صبح یا شاید 6 صبح خوابیدم....رعدو برق بود
. بارون میومد. بعد شروع شد به تگرگ... . چشام اصلا روی هم نمیرفت. وقت زیادی رو پشت اینترنت گذروندم. کتاب خوندم. باز خوابم نبرد. رفتم سراغ داروهایی که داشتیم. دنبال قرص خواب گشتم. اومدم بخورم. ولی به خودم گفتم: دست نگه دار ایدا. چیکار داری میکنی؟؟؟ قرص خواب؟؟؟ وای نه تو باید سعی کنی بدون قرص بخوابی. رفتم خوابیدم. بازم هزار جور فکر اومد تو سرم جز خواب. رفتم تو فکر. یادم اومد که چند ماه پیش رفته بودم خانه اصفهان. من زیاد خانه اصفهان نمیرم. اصلا نمیرم اونجاها زیاد. ولی چند ماه پیش رفتم. یه مجتمع بزرگ داره به نام پنج طبقه. تا حالا نرفته بودم اونجا. یه سرکی کشیدم. یادم اومد که یه روسری خریدم از اونجا. یه روسری قرمز با گلای سفید. فکرای جورواجوری مخمو پر کرد. یاد کارایی که کردم افتادم. دریغ از خواب دریغ
.
دوباره پاشدم. تشنه بودم. یه کم اب خوردم. تو تاریکی نشستمو به یه نقطه خیره شدم... یه کم درون خودمو تحلیل کردم. من فامیل دبیر زبان انگلیسی پیش دانشگاهیمو یادم رفته. چه بد. همیشه توی مدرسه درس زبان انگلیسی من 20 بود. یه مشت دستور زبان. به بچه ها زبان یاد میدادم. یه بار معلم سوم دبیرستانم بهم گفت اگه بتونی به فلانی زبان رو خوب یاد بدیو نمره ی اون بالای 15 بشه من همش به تو 20 میدم.![]()
دختره اصلا استعداد تو یادگیری زبان نداشت. به جاش ریاضیش خیلی خیلی عالی بود درست برعکس من.
بهش یاد دادم. نمرشو شد 18. دختری که همش از زبان 8 یا 9 یا حتی کم تر میگرفت شد 18. بعدشم نمره هاش همه خوب شد
.
کاش یه جای این استعداد یه کم شانس داشتم. حس میکنم شانسی برای پیشرفت توی زندگی من نیست.
جای من توی این ایران توی این شهر توی این کوچه و خیابونو محله و این خونه نیست
.
جای من توی یه کلاب شبانس. رقصیدن با یه پسر خوشکل قد بلند نروژی.
وقتی ادم شبا خوابش نمیبره میتونه بره توی کلاب های شبانه برقصه و شاد باشه با دوستاش
.
اما اینجا ایرانه. منم یه دختر ساده با یه خانواده ی متعصب و سنتی
.
پس مجبورم شبا وقتی خوابم نمیبره به زور بخوابم به زور. اما این خواب به زور هم نمیاد. هرچی چشامو هم بذارم این خواب بیشتر ازم دوری میکنه. جالبه یکی میگفت تو از بس مغزت تعطیله از مغزت کار نکشیدی بنابراین خسته نمیشی که بخوابی. ادمایی که از مخشون استفاده میکنن نیاز به استراحت دارن نه تو!!!!![]()
شایدم راست بگه. من استعدادا و خلاقیت هامو توی یه مسیر دیگه دارم بروز میدم که برام هیچ سودی نداره
.
اگه بتونم اونا رو روی درسی چیزی یا کاری متمرکز کنم میتونم صددرصد پیشرفت کنمو از این پله بالاترو بالاتر برم تا برسم .... . راستی اخرش که چی؟؟؟؟ برسم کجا؟؟؟؟ چه دانشمند باشم چه بی سواد چه قدرتمند چه ضعیف چه بدبخت چه خوشبخت اخرش که همه ی ما رو می برن زیر خاک با یه کفن...
.
ایدا.... ایدا.... اینقدر ایه ی یاس نخون... چرا نا امیدی؟؟؟ ![]()
نه اصلا من نا امید نیستم. با این سنم هنوز هدفی برای زندگیم ندارم.
اقای حزین میگفتش که برای خودت اهدافی بلند مدت تنظیم کن بعدش اونا رو به قسمت های کوچیک تقسیم کنو بهشون عمل کن تا به اهداف بزرگت برسی
.
من هزار تا دفتر برنامه ریزی درسیو کاریو نمیدونم این طور چیزا دارم. روی درو دیوارای اتاقم پر از جمله های اموزنده و برنامه ریزیهای هفتگیو ماهانه هستش. ولی به هیچ کدومشون عمل نمیکنم.![]()
جالبه که یکی از همین دوستان عزیز میگفتش که من همش صحبت میکنمو شیطونیامو با صحبت بروز میدم ولی تو با عمل کردن. در حالی که اشتباه میگفت. منم خیلی مفت مفت حرف میزنم ولی کو عمل؟؟؟![]()
باز یکی از همین دوستان که زبان انگلیسی خونده بود میگفتش ایدا!! گفتم بله؟؟؟ گفتش تو برای چی فکر میکنی حتما باید زبان انگلیسی بدونی؟؟؟ دونستن زبان انگلیسی یه هدف کوچیکه. تو میخوای با دونستن اون چی کار کنی؟ به چه هدف بزرگی برسی؟؟؟؟ حالا اومدیو زبان انگلیسیو خوب یادگرفتی. باید یه استفاده ای ازش ببری باید برای یه هدفی اونو استفادی کنی مگه نه؟؟؟![]()
گفتم راست میگه ها....
ولی خب من زبان انگلیسی رو چون زبان بین المللی هستش یاد میگیرمو دوست دارم با ادمای مختلف از سراسر جهان رابطه برقرار کنمو تبادل نظر کنیم. شایدم... نمیدونم. فعلا باید خوب یادبگیرم تا بعد ببینم چی میشه.
دیروز 8 ساعت تمام فقط داشتم با یه مرد ترکیه ای چت میکردمو حرف میزدم. وقتی صحبت میکردم زیاد حرفاشو متوجه نمیشدم. باید بیشتر تمرین کنم روی لهجه امریکایی داشتن.![]()
می گفتش قراره 3 ماه دیگه بیادش ایران. خیلی چیزای نو و جدید بهم یاد داد. من یه دستم دیکشنری بود یه دستمم داشت چت میکردو حرف میزد.
خدارو شکر همه چی خوبه. بهتره برم یه برنامه ریزی 5 ساله برا زندگیم ترتیب بدم
.
من تو یه مشت ادم مزخرف بیخود خشک بیخودی دارم زندگی میکنم
.
یکی هستش که تازگیا متوجه شده شوهرش تریاک مصرف میکنه. داشت سریع اقدام به طلاق میکرد. داشت دنبال وکیل خوب میگشت حتی به داداششم گفته بود که پول به حسابش بریزه تا وکیل خوبی بگیره. با شوهرش رابطه ی سردی داشت در حالی که توی عید امسال خیلی باهم خوب بودنو گل می گفتنو شاد بودن. ولی بعد از عید تا متوجه شد شوهرش تریاک مصرف میکنه تصمیم گرفت طلاق بگیره. داداش کوچیکم امروز اومده بود خونمون میگفتش حالم از جو ایرانو مردمش به هم میخوره. گفتم چرا؟ گفت چون ما همش میخوایم اون کسیو که یه راه اشتباه میره و همش بزنیم توسرشو تحقیرش کنیم. در حالی که همه ی ما ادما همیشه توی زندگیمون یه سری خطاهایی رو مرتکب میشیم که جزئی از زندگی ماست . ما اشتباه میکنیم. ما فرشته نیستیم. ولی از هم بعد از ازدواج توقع داریم که هیچ وقت مرتکب خطا نشیم هیچ وقت. در حالی که اصلا این عادلانه و منطقی نیست. خطا کردنو درس گرفتن از اون جزئی از زندگی ماست. چه قبل از ازدواج چه بعد از اون. این یارو هم به جای اینکه با شوهرش همدم بشه و بهمش کمک کنه که از این راه بیادش بیرون سریع میخواد طلاق بگیره. اخه این زندگیه؟؟؟ باید بدونه که شوهرش اجازه ی اینو داشته که راهو اشتباه بره حالا این به عنوان همسر باید کمکش کنه نه اینکه بخواد سریع طلاق بگیره و بره.
باید به شوهرش ازادی اینو بده که خطا کنه راه اشتباهو بره. ولی بهش کمک کنه. بگه راهش غلطه. دستشو بگیره . باهاش حرف بزنه. اونو نجات بده. به عنوان یه انسانو احترام به انسانیت اونو ترک نکنه به امید خدا که بد تر از این بشه و سراغ چیزای دیگه بره. توی ایران میان سریع یارو رو متهم می کننو نه دلیل خطاشو جویا میشنو نه هیچی سریع راه طلاق رو می بینن.
باید ببینه این یارو رو چی باعث شده که سراغ مواد مخدر بره؟؟؟ چه کمکی میتونه به عنوان یه انسان بهش بکنه؟؟؟ چطوری میتونه نجاتش بده ؟ ما ازدواج میکنیم که به هم کمک کنیم در هر شرایطی. ما نباید انتظار داشته باشیم که طرفمون هیچ موقع اشتباهی بعد ازازدواجش مرتکب نشه چون این منطقی نیست همه ی ما نیاز به اشتباه کردنو راه کج رفتن داریم تا مسیر درست رو پیدا کنیم.
این خانومم که میخواد طلاق بگیره. شاید منم جای اون بودم همین کارو میکردم. اما واقعا زندگی مشترک یعنی چی؟؟؟ یعنی ما نباید به طرفمون حتی شده یه بار فرصت جبران بدیم یا حتی چند بار؟؟؟
هنوزم تفکرا همون تفکرای صد سال پیشه هنوزم مردم ایرانو این محله ی ما همون ادمای سابقن.
دهنشون 10 متر بازه ببینن کی چیکار میکنه سریع سوژه کننو پیاز داغشو زیادو راجعش صحبت کنن.
بابا سرتون به زندگی خودتون باشه. چیکار به مردم دارین؟؟؟؟
حالم از محلمون به هم میخوره. یه مشت ادم فضولن ونظر تنگ. این مامانمم حاضر نیست خونرو محلشو تغییر بدیم. به نظر من ادم هرچی سنش میره بالاتر سخت تر میتونه تغییر کنه و تغییرات رو مرتکب بشه. درست عین مادر من. که چسبیده به همین محله و کوچه و خیابون.تفکر من کجا و تفکر مامانم کجا.
من ذهنم توی بودن در کلاب های شبانه توی امریکا موج میزنه مامانم ذهنش توی کربلا و زیارت امام حسین.
من ارزو دارم از ایران برم پیش برادرامو ازادی به دست بیارمو برم دنس ...
مامانم میخواد ببینه کی یه کاروان خوب پیدا میکنه تا بره کربلا!!!
چقدر تفاوتتتتتتتتت.
پس بای بای.
ایدا. اصفهان . حوالی شیخ بهایی یا دروازه دولت یا شمس ابادی یا همون چهارباغ خودمون.